03/3/2009



مفعول

به چشمانت نگاه میکنند مبادا ریدن بلد نباشی … !

01/3/2009



نیستی …

من بودن درد آور تر از تو خطاب شدن است

27/2/2009



شاید روزی …

شاید روزی برخواست … دست در دستم گذاشت … از پنجره کویر …. به دریای درون پرواز کردیم

24/1/2009



خشکی

لب ، نای ، ذهن همه خشک شده اند از خشکیدن تو

20/1/2009



فراخ

و نور است که هی وارد میشود و روز را به دست گرفته است و رها نمیکند

18/1/2009



میشود …

گاهی میشود در برف دوید … گاهی میشود در مراسم ختم خندید … گاهی میشود در عید گریست … اگر بهانه تو باشی

12/1/2009



گریه

چرا گریه وقتی فرشتگان هم دوست دارند که بمیرند …

07/1/2009



تاریک

و مردم مردگانی سیاه پوش ، در لفافه اشک ، زندگی میمرد در این روز ها ، دلقک شیطانی بیش نیست ، ماییم و آب دیده ، در کنج غم خزیده

03/1/2009



خارج

در خارج هم آفتاب همانطور تو را نوازش میکند که من در اینجا … آفتاب را دوست بدار

02/1/2009



خورشید

و ما قایم باشک بازی میکردیم … تا این که خورشید آمد و سایه هایی که تو در آن ها قایم شده بودی و خود تو را ربود … لعنت به خورشید

30/12/2008



سلام

سلام کن مرا که شاید بدرود ای در راه باشد

29/12/2008



بو

بوی تو تک نیست اما مهم این است که مال توست

Page 1 of 4