مفعول
به چشمانت نگاه میکنند مبادا ریدن بلد نباشی … !
به چشمانت نگاه میکنند مبادا ریدن بلد نباشی … !
من بودن درد آور تر از تو خطاب شدن است
شاید روزی برخواست … دست در دستم گذاشت … از پنجره کویر …. به دریای درون پرواز کردیم
لب ، نای ، ذهن همه خشک شده اند از خشکیدن تو
و نور است که هی وارد میشود و روز را به دست گرفته است و رها نمیکند
گاهی میشود در برف دوید … گاهی میشود در مراسم ختم خندید … گاهی میشود در عید گریست … اگر بهانه تو باشی
چرا گریه وقتی فرشتگان هم دوست دارند که بمیرند …
و مردم مردگانی سیاه پوش ، در لفافه اشک ، زندگی میمرد در این روز ها ، دلقک شیطانی بیش نیست ، ماییم و آب دیده ، در کنج غم خزیده
در خارج هم آفتاب همانطور تو را نوازش میکند که من در اینجا … آفتاب را دوست بدار
و ما قایم باشک بازی میکردیم … تا این که خورشید آمد و سایه هایی که تو در آن ها قایم شده بودی و خود تو را ربود … لعنت به خورشید
سلام کن مرا که شاید بدرود ای در راه باشد
بوی تو تک نیست اما مهم این است که مال توست
← Older Entries Page 1 of 4